این فیلم مرا به حال و هوای فیلم سرخپوست می برد. شاید دلیل اصلی این اتمسفر ناکجا آبادی، طراح صحنه خوب آن است که اتفاقا در سرخپوست نیز همان است. کاراکترهای جذاب، موقعیت جذاب، ریتم بالا و پر تعلیق و پایان کاری غافلگیر کننده. فیلم ایده های خلاقانه ی زیادی دارد، بردگی در پشت صحنه فیلم (که ایده بکری بود)، رو کردن بخت به یک بی چیزِ بی خاصیت (پیرنگ بلوغ)، مافیای فیلمسازی و گرفتن حق السکوت و جنجالی تر و استعاری تر از همه انتقام از جامعه.
حادثه محرک از انفجارها ابتدا میشود که تقریبا میانه فیلم است اما بیننده تا این مدت سرگرم بوده و به خاطر ایده های جذاب و طرح واره های پیرنگ بلوغ به راحتی همراه شده است. ابتدای فیلم تا حادثه محرک زمان زیادی می گذرد که برای یک فیلم سینمایی این فاصله زیاد می تواند به نرخ پس زدن مخاطب تمام شود اما این اتفاق رخ نمی دهند و فیلمنامه به خوبی با ترکیب چند کهن الگو(بلوغ و انسان ضعیف) توانسته بیننده را همراه فیلم کند. گونه ای که حتی اگر حادثه محرک رخ نمی داد فکر میکردم شاهد یک فیلم غیر کلاسیک هستم و شاهپیرنگی نخواهم دید و شاید باز هم راضی از سالن سینما خارج میشدم.
نقطه عطف اول اقدام به خودکشی، نقطه عطف دوم ماجرای سکوت همه تیم است و تصمیم بحرانی همان تصمیم بدون بازگشت قهرمان فیلم و نقطه اوج که با حضور کسی که سم از او دزدیده شده دراماتیک تر هم شد.
به خوبی میتوان از فیلم نماد درآورد. نمادهایی که تازه و بدیع هستند. پیرنگ اصلی فیلم من را یاد مکبث شکسپیر هم می اندازد. با توجه به اینکه در انتها خود قهرمان (محسن تنابنده) نیز خود را لایق مردن نمی بیند.
قهرمان چرا آن تصمیم را می گیرد. یک هدف دارد و یک انگیزه که از نیازش می آید. هدفش گرفتن انتقام بی توجهی به مرگ یک دختر است. انتقام از جامعه. اما انگیزه قهرمان نشان دادن ارزش خودش است. اینکه این فرد بی ارزش و دور ریختنی می تواند با ارزش باشد و برای زندگی دیگران ( آن هایی که او و هممسلکانش را به بهای روزگاری زندگی بهتر فراموش می کنند) چقدر می تواند تصمیم گیرنده و حیاتی و باارزش باشد.
تبریک به هومن سیدی بابت این فیلم که بنظرم انتخاب بازیگریش، بازیگردانیش و اتمسفر فیلمش در خدمت فیلم هستند و ماندگار.
حسین معماریان
برچسب:
نویسنده: آرمان عابدی